THE GARBAGE BAG ARCHIVE

Disposal And Disposability In Family Photo Collections

دور انداختنی های بایگانی شده

دور انداختن و دور انداختنی بودن عکس های خانوادگی

Author:Madison Brown

این مقاله به بررسی کنش روزمره دور ریختن در بایگانی عکس‌های خانوادگی به ‌مثابه شیوه‌ای از گزینش می‌پردازد؛ شیوه‌ای که آن را «خانه‌داری حافظه» می‌نامد. با قرار دادن شیوه‌های متداول سامان‌دهی مجموعه‌های عکس خانوادگی در چارچوب نوعی کار جنسیت‌زده و کمتر مورد توجه قرارگرفته، به تصمیم مادر برای دور ریختن عکس‌های «بد» خانوادگی می‌پردازد و عکس‌هایی را بررسی می‌کند که درون یک کیسه زباله پیدا شده است. استدلال این است که عکس‌های خانوادگی و خاطرات ثبت‌ شده آن‌ها در برابر نابودی آسیب‌پذیرند و دور ریختن این تصاویر می‌تواند روند انتقال بین‌ نسلی حافظه خانوادگی را مختل کند و در عین حال، آنچه را به یاد آورده می‌شود، به شکلی گزینشی انتقال ‌یابد. تنها از طریق مواجهه‌ای دقیق با آنچه ترجیح می‌دهیم نبینیم، می‌توان به نقش مهم دور انداختن در مجموعه‌ عکس ‌های خانوادگی پی برد.

در ادامه عکسی سیاه‌ وسفید، افرادی را در مراسم عروسی‌ نشان می‌دهد(شکل ۱). با کمی دقت، در سمت راست دامن عروس جعبه‌ای مقوایی دیده می‌شود که نام «KLEENEX» بر آن نقش بسته است؛ جزئیاتی که به ‌تدریج تصویر ظاهراً صمیمی و خودمانیِ یک روز شاد را از معنای متعارف خود خارج می‌کند. در نگاه نخست، اندازه و موقعیت دستی که به‌ سوی این جعبه بزرگ دراز شده، چنان به نظر می‌رسد که گویی به بدن داماد تعلق دارد؛ اما خیلی زود مشخص می‌شود که دست متعلق به فرد دیگری است. در همین لحظه، چهره زنی با لبخندی محو و بی‌خبر از حضورش در قاب، درست میان عروس و داماد، به‌ وضوح در تصویر پدیدار است. سپس مانند زمانی که با یک خطای‌دید مواجه می‌شویم، زاویه دید را تغییر داده و در انتهای سمت چپ تصویر، انبوهی از جعبه‌های مقوایی روی‌ هم‌ قرار گرفته مشاهده می‌شود. بی‌تردید، این عکس تصویری نامتعارف از یک مراسم عروسی است و به‌ هیچ‌وجه در زمره آن دسته از عکس‌های خانوادگی قرار نمی‌گیرد که معمولاً برای نمایش روی طاقچه شومینه انتخاب می‌شوند. این عکس در میان تصاویر متعدد دیگری درون یک کیسه‌ زباله، در زیرزمین خانه پدری نویسنده پیدا شده ‌است. وقتی از مادر می‎پرسد چرا قصد داشته این عکس‌ها را دور بریزد، پاسخ می‌دهد که آن‌ها «عکس‌های بدی» هستند و افرادی که در آن‌ها دیده می‌شوند آشنا نیستند.

همان‌طور که افراد در زندگی روزمره بی‌نظمی‌ها را برطرف می‌کنند، زباله‌ها را از خانه بیرون می‌برند و درباره آنچه باید نگه دارند یا کنار بگذارند تصمیم می‌گیرند، درباره حفظ یا دور ریختن عکس‌ها نیز تصمیم‌گیری می‌کنند. از نگاه مادرم، تلاش برای دور ریختن عکس‌های «بد» نوعی کنش خانه‌داری بود؛ تلاشی برای خلوت‌ کردن بایگانی عکس‌های خانوادگی و در نتیجه، مرتب‌ کردن خانه‌ای که این بایگانی در آن نگهداری می‌شد. در واقع کنشی از جنس گزینش و سامان‌دهی بود؛ کنشی که پیوندی صمیمی، هرچند غیرمنتظره، میان بایگانی عکس خانوادگی، کار خانگی و حفظ حافظه خانوادگی را آشکار می‌ساخت. همان‌گونه که متصدی یک مجموعه، آثار را انتخاب، گردآوری، فهرست‌نویسی و نگهداری می‌کند و از این طریق به سامان‌دهی تاریخ‌هایی می‌پردازد که مجموعه بازنمایی می‌کند، اهمیت آن‌ها را در بافت‌های مختلف برجسته می‌سازد و حتی ممکن است آثاری را که دیگر کارکرد موردنظر را ندارند از مجموعه خارج کند. کنش مادر نیز، در صورت به نتیجه رسیدن، نه‌تنها حافظه خانوادگی را شکل می‌دهد، بلکه در بازتفسیر و بازسازی فعالانه آن نیز نقش خواهد داشت.

گیلیان رز، جغرافی‌دان فرهنگی، می‌نویسد: «برای آنکه یک تصویر، عکس خانوادگی محسوب شود، باید هم از نظر ظاهری شبیه عکس خانوادگی باشد و هم با آن همچون یک عکس خانوادگی رفتار شود.» تأکید او بر اهمیت مادیِ شیوه مواجهه با عکس‌های خانوادگی، چه در مقام تماشاگر و چه در مقام گزینش بایگانی است. با این‌ حال، اگر این دیدگاه را در کنار واقعیتی آشکار که برخی عکس‌ها دور ریخته می‌شوند قرار دهیم می‌توان به ابعاد تازه‌ای از این مسئله پی برد. مرور دسته‌ای از عکس‌های تازه چاپ‌ شده و تصمیم‌گیری درباره اینکه کدام‌یک باید نگهداری و کدام‌یک دور ریخته شوند، در سراسر قرن بیستم چنان رویه رایجی بود که هم در کتاب‌های راهنمای عکاسی آماتوری و هم در پژوهش‌های دانشگاهی درباره تاریخ عکاسی عامه‌پسند به آن اشاره شده است. نویسنده کتابی درباره شیوه تهیه ویدئوهای خانگی می‌نویسد: هنگامی که عکس فوری می‌گیرید، می‌توانید مجموعه‌ای از عکس‌های چاپ ‌شده یا اسلایدهای تازه آماده‌ شده را بررسی کنید و پیش از آنکه دیگران متوجه اشتباه‌هایتان شوند، عکس‌های نامطلوب را دور بریزید. دور ریختن عکس‌های خانوادگی گاهی راهی برای جلوگیری از زنده‌ شدن خاطرات ناخوشایند است؛ رویه‌ای که سابقه‌ای طولانی دارد. جولیا هیرش در۱۹۸۱ می‌گوید: «ما عکس‌هایی را که در آن‌ها فرزندانمان ما را درمانده کرده‌اند، همسرانمان موجب خشم ما شده‌اند یا والدینمان باعث شرمندگی‌مان بوده‌اند، نگه نمی‌داریم.» اجتناب از نگهداری عکس‌هایی که با احساسات ناخوشایند پیوند دارند، به این معناست که بایگانی عکس های خانوادگی بیش از هر زمان دیگری در معرض خطر دور ریخته‌ شدن قرار می‌گیرد؛ به‌ویژه هنگام مرگ. در چنین شرایطی، بازماندگان، هم به‌ دلیل پیامدهای مادی نگهداری از عکس‌ها و هم به‌ سبب اهمیت یادمانی آن‌ها، ناگزیرند تصمیم بگیرند چه چیزهایی را ارزشمند و شایسته حفظ می‌دانند، چه چیزهایی را باید کنار بگذارند و چه مواردی را می‌توانند موقتاً از دیدرس خارج کنند تا در فرصتی دیگر درباره آن‌ها تصمیم بگیرند. انتقال عکس‌های خانوادگی پس از مرگ، خواه به تصمیمی سنجیده و مبتنی بر تأملی طولانی منجر شود، خواه به انتخابی شتاب‌زده و ناشی از خستگی بینجامد، چرخه‌ای بالقوه از «نگهداری، بازتصور و دورریزی» را آغاز می‌کند؛ چرخه‌ای که آسیب‌پذیری مجموعه‌ عکس‌های خانوادگی و امکان‌های پیش روی آن‌ها را افزایش می‌دهد. البته آسیب‌پذیری، ویژگی بنیادین تمامی مجموعه‌های آرشیوی است؛ حتی بایگانی خانوادگی‌ای که به‌صورت حرفه‌ای در نهادهای آرشیوی نگهداری می‌شوند.

 ژاک دریدا می‌نویسد: «ما چیزی را آرشیو می‌کنیم تا در برابر ویرانیِ اجتناب‌ناپذیری از آن محافظت کنیم که از همان ابتدا، انگیزه اصلی ما برای آرشیوکردن بوده است.» در مجموعه عکس‌های خانوادگی، میل به حفظ حافظه خانواده، هم‌زمان از گریزناپذیری فراموشی سرچشمه می‌گیرد و در برابر آن قرار می‌گیرد. دورریزی ممکن است در نگاه نخست نقطه مقابل حفظ و نگهداری آرشیوی به نظر برسد؛ اما کنش مادر در دور ریختن عکس‌ها، در واقع، ناتمامی بنیادین و گریزناپذیر همه بایگانی خانوادگی را به‌خوبی آشکار می‌کند. این کنش هم عامل شکل‌گیری غیاب در بایگانی است و هم مجرای تحقق آن؛ غیابی که هم مجموعه اصلی‌ای را دربرمی‌گیرد که عکس‌ها از آن جدا شده‌اند و هم مجموعه‌ای از تصاویر را نیز شامل می‌شود که در جریان همین فرایند، به زباله تبدیل شده‌اند. بااین‌حال، ویژگی اساسی عکس‌هایی که دور ریختنی تلقی می‌شوند، دقیقاً در همین دور ریخته‌ شدن آن‌ها نهفته است؛ چراکه پس از نابودی، دیگر وجود ندارند تا بتوان آن‌ها را موضوع مطالعه و بررسی قرار داد. در این مقاله، کنش مادر در دور ریختن عکس‌های خانوادگی به ‌مثابه شکلی از گزینش و سامان‌دهی آماتوری بررسی می‌شود و برای توصیف آن از اصطلاح «خانه‌داری حافظه» استفاده می‌کند؛ هدف از این نام‌گذاری، ارتقای این فعالیت‌ها از سطح مسئولیتی روزمره، عمدتاً ناگفته و نادیده‌ گرفته ‌شده، به چارچوبی انتقادی برای مطالعه تاریخ عکاسی است. اگر دور ریختن عکس‌ها از بایگانی، غیاب‌هایی را در مجموعه عکس‌های خانواده پدید می‌آورد؛ از سوی دیگر، غیاب‌های موجود در حافظه خانوادگی نیز می‌توانند برخی عکس‌ها را به تصاویری دور ریختنی تبدیل کنند.

کنش‌های مربوط به خانه‌داری حافظه، با آشکار کردن آسیب‌پذیری بنیادین بایگانی عکس خانوادگی، روایتی تازه از رابطه میان عکاسی آماتوری و حافظه خانوادگی ارائه می‌دهند؛ روایتی که امکان فراموشی و بی‌فایده تلقی‌ شدن تصاویر در گذر زمان را از همان ابتدا در خود جای داده است. همان‌طور که کار روزمره خانه‌داری هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسد، آرشیو عکس خانوادگی نیز همواره در معرض شکل‌گیری غیاب‌هایی قریب‌الوقوع قرار دارد. هر وعده غذایی که پخته می‌شود، هر سطحی که جارو می‌شود و هر لباسی که شسته می‌شود، وظیفه‌ای تازه به دنبال دارد؛ خانه‌داری حافظه نیز مسئولیتی مستمر و پایان‌ناپذیر است. در ادامه (شکل ۲) مشاهده می‌شود که درون یک کیسه سفید خرید از فروشگاه زنجیره‌ای مواد غذایی تعداد ۱۷۱ عکس فوری به‌ شکلی نامرتب و فشرده جای گرفته‌اند. بخش عمده این مجموعه، شامل ۱۰۷ عکس فوری سیاه‌ و سفید، به دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ تعلق دارد و۵۷ عکس رنگی متعلق به دهه ۱۹۷۰ و باقی‌مانده مجموعه را انواع دیگری از اشیای متفرقه تشکیل می‌دهد.

این عکس‌ها زمانی متعلق به مادربزرگ پدری‌ نویسنده، اورکا براون، بودند و پس از درگذشت او به فرزندان رسیدند. بیشتر این تصاویر را اورکا گرفته است و از ابتدا تا انتها می‌توان آن‌ها را نمونه‌هایی از عکاسی آماتوری دانست: عکس‌های فوری گرفته‌ شده با دوربین‌ها و سپس چاپ‌ شده در لابراتوارهای تجاری عکاسی که در نهایت برای نگهداری درون جعبه‌ای کفش قرار گرفته بودند. همانند بسیاری از موارد انتقال بین ‌نسلی عکس‌های خانوادگی، در برخی از این تصاویر چهره‌هایی قابل شناسایی هستند، اما هویت بعضی دیگر از افراد، حتی در مواردی که نامشان در پشت عکس نوشته شده است، همچنان ناشناخته باقی مانده است. از نظر فنی، بسیاری از عکس‌های این مجموعه هیچ ایراد مشخصی ندارند. شمار قابل توجهی از آن‌ها وضوح بصری مناسبی دارند و حتی از ترکیب‌بندی قابل قبولی برخوردارند. از نظر وضعیت فیزیکی نیز می‌توان آن‌ها را در شرایط بسیار خوبی ارزیابی کرد؛ هرچند این وضعیت ممکن است نشان‌دهنده آن باشد که تصاویر در طول زمان کمتر در معرض مشاهده و استفاده قرار گرفته‌اند. بسیاری از ترکیب‌بندی‌های بدیع و پیش‌بینی ‌نشده‌ای که در اثر خطاهای تصادفی پدید می‌آیند، را می‌توان «تصادف‌های خوشایند» نامید. در واقع، بسیاری از عکاسان هنرهای زیبا از ظرفیت‌های صوری پیش‌بینی‌ناپذیر، صمیمیت و بی‌واسطگی عکاسی آماتوری الهام گرفته‌اند. بااین‌همه، از آنجا که در عکاسی خانوادگی معمولاً وضوح و خوانایی تصویر بر تجربه‌گری‌های صوری اولویت دارد، جلوه‌های بصری غیرمنتظره و چشمگیر این عکس‌های تصادفی، مسئله‌ای خاص را در فرایند گزینش تصاویر آماتوری پدید می‌آورند. از آنجا که بایگانی عکس خانوادگی ظاهراً هم خود تصاویر و هم خاطراتی را دربرمی‌گیرند که این تصاویر به آن‌ها ارجاع می‌دهند، دور ریختن عکس‌ها می‌تواند مانع انتقال طیف متنوعی از روایت‌های خانوادگی شود.

این عکس‌ها زمانی متعلق به مادربزرگ پدری‌ نویسنده، اورکا براون، بودند و پس از درگذشت او به فرزندان رسیدند. بیشتر این تصاویر را اورکا گرفته است و از ابتدا تا انتها می‌توان آن‌ها را نمونه‌هایی از عکاسی آماتوری دانست: عکس‌های فوری گرفته‌ شده با دوربین‌ها و سپس چاپ‌ شده در لابراتوارهای تجاری عکاسی که در نهایت برای نگهداری درون جعبه‌ای کفش قرار گرفته بودند. همانند بسیاری از موارد انتقال بین ‌نسلی عکس‌های خانوادگی، در برخی از این تصاویر چهره‌هایی قابل شناسایی هستند، اما هویت بعضی دیگر از افراد، حتی در مواردی که نامشان در پشت عکس نوشته شده است، همچنان ناشناخته باقی مانده است. از نظر فنی، بسیاری از عکس‌های این مجموعه هیچ ایراد مشخصی ندارند. شمار قابل توجهی از آن‌ها وضوح بصری مناسبی دارند و حتی از ترکیب‌بندی قابل قبولی برخوردارند. از نظر وضعیت فیزیکی نیز می‌توان آن‌ها را در شرایط بسیار خوبی ارزیابی کرد؛ هرچند این وضعیت ممکن است نشان‌دهنده آن باشد که تصاویر در طول زمان کمتر در معرض مشاهده و استفاده قرار گرفته‌اند. بسیاری از ترکیب‌بندی‌های بدیع و پیش‌بینی ‌نشده‌ای که در اثر خطاهای تصادفی پدید می‌آیند، را می‌توان «تصادف‌های خوشایند» نامید. در واقع، بسیاری از عکاسان هنرهای زیبا از ظرفیت‌های صوری پیش‌بینی‌ناپذیر، صمیمیت و بی‌واسطگی عکاسی آماتوری الهام گرفته‌اند. بااین‌همه، از آنجا که در عکاسی خانوادگی معمولاً وضوح و خوانایی تصویر بر تجربه‌گری‌های صوری اولویت دارد، جلوه‌های بصری غیرمنتظره و چشمگیر این عکس‌های تصادفی، مسئله‌ای خاص را در فرایند گزینش تصاویر آماتوری پدید می‌آورند. از آنجا که بایگانی عکس خانوادگی ظاهراً هم خود تصاویر و هم خاطراتی را دربرمی‌گیرند که این تصاویر به آن‌ها ارجاع می‌دهند، دور ریختن عکس‌ها می‌تواند مانع انتقال طیف متنوعی از روایت‌های خانوادگی شود.

این هم‌نشینی پرسشی مفهومی را پیش می‌کشد: اساساً چه چیزی یک تصویر را به «عکس خانوادگی» تبدیل می‌کند؟ آیا ویژگی‌ها و تجربه‌های خاص گذشته خانواده هستند که آینده آن را شکل می‌دهند، یا آینده‌مندی خانواده است که درک ما از گذشته آن را از نو سامان می‌دهد؟

پاسخ به این پرسش‌ها که «چه کسی عضو خانواده است؟» و «چه کسی بیرون از آن قرار می‌گیرد؟» تا اندازه زیادی به این بستگی دارد که چه کسی مسئولیت خانه‌داری حافظه را بر عهده می‌گیرد. شکل‌هایی از خانه‌داری حافظه به خانواده‌ها امکان می‌دهند خودشان درباره آنچه باید از آن‌ها به یادگار بماند تصمیم بگیرند، اما واگذاری بازنمایی هویت و حافظه فرد به دیگری می‌تواند مخاطراتی جدی به همراه داشته باشد و به‌ سادگی به تصاحب یا بازنمایی نادرست آن منجر شود. هر مانعی که در مسیر انتقال میراث خانوادگی میان نسل‌ها ایجاد شود، روند ناشناس‌ شدن افراد در مجموعه‌های عکس خانوادگی را تشدید می‌کند. اولریش بائر در این‌ باره می‌گوید: «آرشیوها همواره اندکی بیش از آنچه ضرورت دارد گردآوری می‌شوند؛ آن‌ها باید چیزهایی را نیز دربرگیرند که ارزش و معنای آن‌ها در زمان ورود هنوز به‌ طور کامل مشخص نیست.»

همانند مورخان، متصدیان موزه و آرشیویست‌ها، افراد عادی نیز بایگانی عکس‌ها و خاطرات خود را برای نسل‌های آینده سامان می‌دهند. هنگامی که خانه‌داری با رسانه‌های عکاسانه سروکار پیدا می‌کند و یادآوری خاطرات از طریق تصاویر میانجی‌گری می‌شود، این فعالیت به شکلی از یادمان‌ سازی تبدیل می‌شود.

گردآوری اشیای مرتبط، مراقبت و نگهداری از آن‌ها و بازیابی‌شان در مواقع لزوم،  توصیف مناسبی برای خانه‌داری و به طور همزمان گزینش یک مجموعه است. افزون بر این، همان‌طور که گفتمان مسلط در طول تاریخ، کار بی‌مزد زنان در خانه و برای خانواده خود را از مفهوم «کار واقعی» متمایز کرده و آن را جلوه‌ای طبیعی از مهر مادری دانسته است، نگهداری از مجموعه‌های عکس خانوادگی نیز تحت تأثیر این قرار دارد که چنین فعالیتی صرفاً از سر علاقه، دلسوزی و خیرخواهی انجام می‌شود. گزینش مجموعه عکس‌های خانوادگی چنان بدیهی به نظر می‌رسد که اغلب مورد توجه قرار نمی‌گیرد. با این‌ حال، با پیروی از استدلال‌ها درباره ضرورت به‌ رسمیت‌ شناختن کار خانگی به‌ عنوان یکی از عناصر اساسی در عملکرد اقتصاد خانواده و سازمان‌دهی زندگی روزمره، باید گزینش عکس‌های خانوادگی را نیز شکلی از کار تاریخ‌نگارانه در حوزه عکاسی به شمار آورد. این تصور که آرشیو خانواده باید حفظ و مرتب شود و تصویری دقیق از خانواده ارائه دهد، ریشه در باوری مشابه دارد؛ باوری که مسئولیت حفظ و تداوم سنت‌های فرهنگی را، در کنار اداره خانه، به زنان نسبت می‌دهند.

حذف تصاویر زشت، شرم‌آور یا به هر شکل دیگری ناخوشایند از بایگانی عکس‌های خانوادگی، نه‌تنها با هدف محدود کردن تأثیر آن‌ها بر حافظه خانوادگی صورت می‌گیرد، بلکه می‌تواند راهی برای جلوگیری از انتقال محتوای ناخوشایند بایگانی رسانه‌ای خانواده به افرادی باشد که در فرایند تولید، ثبت یا گزینش این تصاویر نقش داشته‌اند؛ از عکاس و سوژه عکاسی گرفته تا فردی که مسئولیت نگهداری و مراقبت از مجموعه را بر عهده دارد. مری داگلاس در توضیح نظام ارزشی متقابلاً شکل‌ گرفته میان پاکی و آلودگی، بیان می‌کند که کثیفی، دور انداختنی و آلودگی ارزش بالقوه اشیای پاک و پذیرفتنی را تعیین می‌کنند؛ اشیایی که از دل بی‌نظمی جدا شده و نجات یافته‌اند. عکس‌های «بد» نیز تنها در تقابل با عکس‌های «خوب» معنایی منفی پیدا می‌کنند؛ برای روشن‌تر شدن این موضوع، یکی از عکس‌های موجود در « دور انداختنی‌های بایگانی شده» را در نظر بگیرید؛ تصویری که تنها یک‌ سوم ابتدایی آن به‌ درستی نوردهی شده است (شکل ۵).

این پدیده که به «سوختگی قاب» معروف است، در اثر برخورد مستقیم نور با فیلم رخ می‌دهد. احتمالاً زمانی این اتفاق افتاده که محفظه فیلم دوربین باز بوده و آخرین فریم حلقه تا حدی به داخل دوربین بازگشته است؛ در نتیجه، بخش باقی‌مانده قاب در معرض نور روز قرار گرفته و از بین رفته است. دلیل دور ریخته ‌شدن این عکس فوری کاملاً روشن است: درست در جایی که انتظار داریم تصویری وجود داشته باشد، با هیچ‌ چیز مواجه نمی‌شویم. این وضعیت دوگانه که در مرز میان امر مرئی و نامرئی قرار گرفته است، مادیّت خود عکس را برجسته می‌کند؛ مادیّتی که اغلب در مواجهه با تصویر از نظر دور می‌ماند. رولان بارت خاطرنشان می‌کند که «عکس همواره نامرئی است؛ آنچه می‌بینیم خودِ عکس نیست». با این‌ حال، این تصویر وعده روایتی را پیش روی ما می‌گذارد: به پیکره‌هایی قابل‌ شناسایی اشاره می‌کند که در رویدادی واقعی و تاریخی حضور داشته‌اند، اما در نهایت از ارائه اطلاعات درباره آن رویداد سر باز می‌زند. فرایند ظهور و چاپ عکس تحت تأثیر مجموعه‌ای از عوامل و مداخلات مستقل قرار دارد؛ در مورد بیشتر عکاسان، انجام مراحل ظهور و چاپ در تاریکخانه بر عهده تکنسین‌های لابراتوارهای عکاسی بود. همین مسئله لایه دیگری از عدم‌ قطعیت را به فرایند تولید عکس‌های «بد» اضافه می‌کرد. مرحله ظهور و چاپ نه ‌تنها می‌تواند سرنوشت یک عکس را رقم بزند یا آن را به‌ کلی خراب کند، بلکه حتی ممکن است یک حلقه کامل فیلم را نیز از بین ببرد. همان‌طور که ممکن است کیکی به‌ سادگی بسوزد یا پارچه پیراهنی سفید و اتوکشیده در اثر تماس با اتو آسیب ببیند.

یکی دیگر از عکس‌های «بد» موجود در « دور انداختنی های بایگانی شده» کودکی را در نخستین سالگرد تولدش نشان می‌دهد (شکل ۶). تاری تصویر، پویایی صحنه را به نمایش می‌گذارد و هم‌زمان از هیجان کودک و محدودیت دوربین در ثبت این حرکت حکایت می‌کند. در اینجا، تاری صرفاً یک ویژگی بصری تصادفی نیست، بلکه به شرطی برای برقراری ارتباط یادمانی با تصویر تبدیل می‌شود. اما با دقت بیشتر مشخص می‌شود که این جلوه تاری، در واقع، حاصل خطایی در مرحله چاپ است. تصویر حدود یک میلی‌متر از لبه سمت چپ قاب بیرون زده و این مسئله نشان می‌دهد که نگاتیو هنگام چاپ جابه‌جا شده است. در واقع، این جلوه نوعی نوردهی دوگانه است؛ با این تفاوت که به‌ جای ثبت دو لحظه متفاوت در یک تصویر، یک لحظه واحد را دو بار ثبت کرده است. در میان عکس‌های فوری موجود در کیسه، شیئی با ویژگی‌های متفاوت به چشم می‌خورد (شکل ۷). در نگاه نخست، تشخیص تصویر روی سطح آن به‌ سادگی امکان‌پذیر نیست اما کمی بعد مشخص می‌شود یک نگاتیو است.

برخلاف لباس‌ها، خرده‌ریزها و دیگر وسایل شخصی، ممکن است خود فرد درگذشته نیز در عکس‌های خانوادگی حضور داشته باشد. این نگاتیو، اورکا را به شکلی نشان می‌دهد که می‌توان حضور او را «از نظر جسمانی غایب، اما از نظر بازنمایانه حاضر» توصیف کرد. همانند مردان ناشناس حاضر در این نگاتیو، هویت هستی‌شناختی خود نگاتیو نیز ناقص و ناتمام است. این نگاتیو که هم از همتای مادی خود و هم از بافت صمیمانه‌ای که به آن تعلق داشته جدا افتاده است، نوعی ناتمامی بنیادین را مجسم می‌کند؛ ناتمامی‌ای که می‌توان آن را به تمامی تصاویر موجود در « دور انداختنی‌های بایگانی شده » تعمیم داد: تصاویر ناتمامی که برای کامل‌ شدن به مرحله دیگری از فرایند ظهور نیاز دارند؛ ممکن است این مرحله ماهیتی فنی و یا عاطفی داشته باشد.

ماریان هیرش برای پرداختن به این گریزناپذیری در فرایند انتقال بین‌ نسلی، مفهوم «پساحافظه» را مطرح می‌کند. پساحافظه «به‌ واسطه فاصله نسلی از حافظه متمایز می‌شود و به‌ دلیل پیوند شخصی عمیق خود با تاریخ تفاوت دارد؛ پیوندی که نه از طریق یادآوری، بلکه از راه سرمایه‌گذاری و آفرینش تخیلی شکل می‌گیرد».

 این سرمایه‌گذاری تخیلی که در عبور از مرزهای نسل‌ها شکل می‌گیرد، به ‌خوبی در عکسی فوری از یک گورستان روستایی مجسم شده است (شکل ۸). حضور گل‌ها نشان می‌دهد که مراسم خاکسپاری به‌ تازگی برگزار شده است و این گل‌ها به معنای واقعی کلمه، اندوه ناشی از گوری را می‌پوشانند که پر شده است. این تصویر، مرگ را به نمایش می‌گذارد؛ اما مرگی که هویت فرد درگذشته در آن ناشناخته باقی مانده است. آنچه این عکس را حتی نامطلوب‌تر می‌کند، رد حضور دو پیکره در خارج از قاب است. نوار سفید و تاری که لبه سمت چپ تصویر را پوشانده، نشانه‌ای از حضور عکاس است: نوک انگشت او بخشی از لنز را پوشانده است. پیکره دیگری که در کنار عکاس ایستاده نیز از طریق سایه‌اش در گوشه پایین سمت چپ تصویر ثبت شده است. حالتی که شاید تنها برای لحظه‌ای کوتاه برقرار بوده، اما در قالب یک تصویر نمایه‌ای از سوگواری برای همیشه ثبت شده است. بنابراین، عکس گورستان هم فرد درگذشته و هم بازماندگان سوگوار او را، به‌ واسطه نشانه‌ها و ردهایشان، به تصویر می‌کشد و هم آن‌ها را به نمونه‌هایی از ناشناختگی گریزناپذیر در بایگانی عکس خانوادگی تبدیل می‌کند.

پاتریشیا هالند رابطه منحصر به ‌فرد هر فرد با عکس‌های خانواده خود را «Restricted code» می‌نامد؛ کدی که تنها از طریق آگاهی شخصی از اینکه عکس‌ها چه کسانی و چه چیزهایی را، در کجا و به چه دلیل نشان می‌دهند، قابل‌ فهم است. اما کدها می‌توانند محدود کننده باشند و روایت‌ها نیز ممکن است به همان اندازه محدودیت ایجاد کنند؛ حتی درون همان واحد خانوادگی‌ای که تصاویر را تولید کرده است. هنگامی که بایگانی عکس خانوادگی برای پذیرفتن دیدگاه‌های تازه درباره حافظه خانواده گزینش می‌شود، فقدان اطلاعات زمینه‌ای می‌تواند باعث شود تصاویری که فردی برای حفظ آن‌ها تلاش کرده است، برای فرد دیگری به دور انداختنی تبدیل شوند و در این فرایند، غیاب‌هایی بایگانی شده شکل بگیرند.

در گذر زمان و گذار از عکاسی آنالوگ به دیجیتال به معنای حل مسئله دور ریختن تصاویر و عکس‌ها نیست. عکاسی دیجیتال مقیاسی کاملاً تازه از انباشت تصاویر ایجاد کرده و در پی آن، مسئولیت گزینش حجم عظیمی از عکس‌ها را در فضایی ظاهراً نامحدود و غیرمادی افزایش داده است. این گذار همچنین نوع تازه‌ای از نگرانی را درباره گزینش آرشیوهای عکس خانوادگی آنالوگ به وجود آورده است. گرایش به فناوری‌های دیجیتال در عکاسی، تولید عکس‌های خانوادگی آنالوگ را تقریباً به‌طور کامل متوقف کرده است. در نتیجه، ضرورت حفظ مادیّت بایگانی موجود و نیز توجه به پیامدهای حافظه دورریختن عکس‌های خانوادگی، خواه «بد» باشند و خواه نباشند، اهمیت بیشتری یافته است. کشف این بایگانی بار دیگر به عکس‌ها اهمیت می‌بخشد و آن‌ها را از قلمرو دور انداختنی، چه در معنای واقعی و چه در معنای استعاری، خارج می‌کند و به حوزه تصاویر خانوادگی ارزشمند و شایسته توجه بازگردانده می‌شود.

برای بسیاری از افراد، حافظه خانوادگی به عکس‌هایی محدود می‌شود که از فرایند حذف و دور ریزی جان سالم به در برده‌اند؛ یا در مواردی که یک آرشیو کامل نابود شده است، به خاطره همان عکس‌ها از خلال غیابشان وابسته می‌مانند. نظریه‌های متعددی درباره حافظه میانجی‌ شده بر این نکته تأکید دارند که فقدان و تخیل، به همان اندازه یا شاید حتی بیش از تصاویر، در شکل‌گیری حافظه نقش دارند. بارت می‌گوید: «ممکن است عکسی را که به یاد می‌آورم، بهتر از عکسی بشناسم که اکنون به آن نگاه می‌کنم؛ گویی دیدن مستقیم، به‌ درستی به آن جهت نمی‌دهد.»

کوهن یادآوری می‌کند که «روایت‌های هویت، همان‌ قدر که از آنچه بیان می‌شود شکل می‌گیرند، از آنچه از روایت حذف شده است نیز تأثیر می‌پذیرند.» مارگارت رز اولین نیز می‌گوید: «هرچند جزئیات ممکن است محو شوند، بازنمایی‌ای که با بی‌توجهی به آن نگریسته می‌شود، می‌تواند حسی تقویت ‌شده از حضور پدید آورد.» در واقع، سرمایه‌گذاری تخیلی‌ای که پیوندهای عاطفی را در فرایند انتقال بین‌ نسلی عکس‌های خانوادگی حفظ می‌کند، ممکن است در مواردی که تصاویر دیگر وجود ندارند، حتی شدت بیشتری پیدا کند. بااین‌حال، ما هرگز نخواهیم دانست چه عکس‌هایی دور ریخته شده‌اند و در نتیجه، نمی‌توانیم بدانیم چه ترکیب‌بندی‌های تصادفی و خیره‌ کننده‌ای ممکن است برای همیشه نابود شده باشند یا در جریان دور ریختن عکس‌هایی که خاطرات خاصی را برمی‌انگیختند، چه روایت‌های قدرتمندی از میان رفته‌اند. من اکنون آرشیویست عکس‌های خانواده خود شده‌ام، کیسه پر از عکس‌های «بد» را در همان جعبه‌ای نگهداری می‌کنم که عکس‌های اورکا در آن قرار دارند. قصد ندارم با این کار، کنش گزینشی مادر را در جداسازی این عکس‌های خاص از مجموعه از میان ببرم؛ کنشی که خود نشان‌دهنده گریزناپذیری تغییر و تحول در آرشیوهای عکس خانوادگی است.

وقتی من نیز از دنیا بروم، ممکن است بایگانی عکس خانوادگی‌ام دور ریخته شود و بار دیگر وارد چرخه گردش و انتقال شود. شاید در آن زمان، فرد دیگری مسئولیت گزینش آنچه باید به یاد سپرده شود را بر عهده بگیرد و بار دیگر مرزهای دور ریختنی‌ بودن را گسترش دهد.